تبليغاتX
از پذیرفتن پسر بی جنبه معذوریم! از پذیرفتن پسر بی جنبه معذوریم!

از پذیرفتن پسر بی جنبه معذوریم!

امروز

دشمنا منتظر باشن من میام...

  سلام.میدونم بعضی ها از اینکه وب لاگ تعطیل بشه خیلی خوشحال میشن.منم از لج همون بعضی ها یه آپه متفاوت براتون دارم ولی تا آخر این ماه وقتشو ندارم.

در ضمن اگر نظر میدید لطفا یه آدرسی از خودتون بذارید که بی جواب نمونید ناراحت میشم.مخصوصا شما آرمان جون.دعا کن گیرت نیارم.

------>آتنا


نوشته شده توسط یلدا و ملینا و آتنا در سه شنبه چهارم دی 1386

 لينك مطلب      

(این یک داستان واقعیست!)

 

معجزه ی الهی!

(این یک داستان واقعیست!)

یلدا:

 می خوام یه اعترافی کنم بدلیل اسباب کشی زیاد حوصله ی قرعه کشی رو نداشتم برایه همین تصمیم گرفته بودم یه نفر رو بدون قرعه کشی برنده اعلام کنم که در لحظه ی آخر نظرم برگشت و تصمیم گرفتم قرعه کشی کنم ولی اتقاق عجیبی افتاد اون وبلاگی رو که تصمیم داشتم بدون قرعه کشی برنده کنم اسمش در اومد! گفتم دوباره این کا رو انجام بدم شاید ضمیر ناخودآگام دستی تو کار داشته باشه!ولی معجزه ی الهی وقت اتفاق افتاد که برای بار دوم و حتی سوم بازهم همون وبلاگ اسمش در اومد! پس به این وبلاگ خیلی خیلی خیلی خیلی خوش شانس تبریک می گم اما واتسون شما برای سه بار متوالی اسمتون توی قرعه کشی در اومد پس شما به طور حتم برنده ی قرعه کشی ما هستید!

راستی شرمنده که یه روز زودتر از پایان قرعه کشی آپ کردم  آخه داریم میریم!دارم از بروبچ جدا می شم!!!!دیگه باید با آپ های مشترک خداحافظی کنم!ولی خوشحال نشید رفتن من از این شهر(همین شهر)(کدوم شهر؟)(همین دیگه همین شهر که هر روز تو اخبار اسمشو می گن همین شهره دیگه که آمریکایی ها بهش نظر دارن!)(مهران مدیری از مشاهیر این شهره!)(بازم نفهمیدی بابا تو دیگه کی هستی....دست شیطون.بستی..آها حالا دست!کمه !دستا..

 ببین چه قدرحواس آدمو پرت می کنین !کجا بودم آها رفتن من از این شهر به معنی رفتنم از ضدبوی نیست پس زیاد خوشحال نشید!


ملینا:

با سلام خدمت همه ی بروبچه ها اعم از دوست و دشمن امیدوارم هرجا که هستین خوش و خرم و سالم و سلامت و از این حرفا باشین.

اول از همه یه چیزایی در مورد خودمون بگم: من و یلدا و آتنا 5 ساله که با هم دوستیم نمی گم تمام دوران دوستیمون با خوبی و خوشی بوده و هیچ مشکلی بینمون پیش نیامده ولی به جرات می تونم بگم لحظاتی که باهاشون گذروندم از بهترین لحظات زندگیمه.الان دو ساله که با آتنا همکلاس نیستیم و به خاطرهمینه که می بینید بیشتر پست هامون محصول مشترک(!) منو یلداست ولی معمولا نظر آتنا هم توشون دخیل بوده یا آتنا جدا پست نوشته. در مورد همین وبلاگ هم تموم کارهاشو- به جزتایپ کردن پست ها که معمولا کار خودم بوده- یلدا انجام میداده.

همه ی این فرمایشات برای این بود که بگم یلدا میخواد به یه شهر دیگه بره.یعنی دیگه تویه شهر نیستیم که بخوایم آپ مشترک بنویسیم چه برسه به یه کلاس!

من به بچه ها گفتم وبلاگو ببندیمش چون بدون یلدا اصلا حال نمیده وهمه ی مزه ش به اینه که مشترکا بنویسیم ولی خودش قبول نکرد.در هر صورت ZB ممکنه بازم به کارش ادامه بده شایدم نده.

هیچی معلوم نیست ولی اگه این آخرین پست من بود بابای! اگه هم نبود که دوباره با مطالب ارزشمندمون افشاگری می کنیم!

پی نوشت::یلدا جون دلم خیلی برات تنگ می شه...کاشکی نمیرفتی...اینا رو به خاطر وبلاگمون نمیگم ها...خودتو عشق است...


آتنا:

  با عرض سلام خدمت تمامیه عزیرانی که همه روزه از وب لاگ ما دیدن میکنن.باید بگم من رفته بودم سفر قندهاز دوستای گلم هم که بدون اطلاع من آپ کردن.به هر حال این چیزا مهم نیست الان موضوع مهم اینه که یلدای عزیزم از پیشمون رفته راستش منم چون تحمل موندن تو این شهرو بدون یلدا نداشتم یه چندروزی رفتم قندهار.باورتون نمیشه روزیکه یلدا رفت کلی ناراحت شدم ملینا پیشنهاد کرده که ضد بوی هم باید ببندیم.به نظر منم یه جورایی حق داره.یلدا جون بعد از 5سال جدایی خیلی سخته خیلی دوست دارم عزیزم

در ضمن ممل خان اینقدر پررو نباش که تیریپ حالتو میگیرما.


نوشته شده توسط یلدا و ملینا و آتنا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386

 لينك مطلب      

 

 

 

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .